دخترک لوچ دهقان

دهقان پیر با ناله میگفت :
ارباب ، آخر، درد من یکی دو تا نیست . با وجود این همه بدبختی نمی دانم چرا خدا هم با من لج کرده وچشم تنها دخترم را – لوچ - آفریده تا همه چیز را دو تا ببیند ؟ !
ارباب پرخاش کرد که بدبخت چهل سال است نان مرا زهر مار میکنی ! مگر کوری و ندیدی که چشم دختر من هم – چپ – است ؟!
دهقان پیر گفت : بله ارباب، دیدم ... اما ... چیزی که هست ، دختر شما همه ی خوشبختی هایش را دو تا می بیند ... ولی دختر من همه ی بدبختی هایش را ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:35 توسط آرش طالبیان
وصيت نامه کارو

خدا حافظ .. خدا حافظ اي عشقهاي سر گردان .. اي سايه هاي زندگي از ياد رفته ي در بدرم !
خدا حافظ ... اي خاطرات گذشته :اي خاکستر آتش آرزوهاي دل مادر مرده ي بي پدرم.....
خدا حافظ ... من رفتم ! ...
حتي تصورش امکان نا پذير است !... در بيست وهشت سالگي، بدون احساس کوچکترين نا سلا متي
انتظار مرگ بلا فاصله کشيدن!...
باور کنيد با شما هستم شما اي کساني که سعادت بشري را در سياه چال جهل و بي خبري زنجير کرده ايد باور کنيد ، من با سالهايي که طبيعت به من داده است، بيست و هشت ساله ام .. اما برطبق سالهايي که گرسنگي و
فلاکت ملت من به من دادن!دويست و هشتاد سال دارم !.. واي از اين زندگي1..در دويست و هشتادمين سال
زندگي خود، يعني همين امشب من احساس مي کنم که رفتني هستم ..و من که رفتني هستم مي دانم که پس از مرگ من هيچکدام از کسان من ،و دوستان واقعي من ، قدرت به خاک سپاري منو ندارند!...بنابر اين حساب من با گور کن قبرستان پاک است!...
گور کن:انسان تيره بخت تيره روزي،که خوراک فرزند لختش ، شيون کلنگ فرو رفته در خاک است...اما ميدانم که پس از مرگ من ثروتمندي از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد،که لاشه ي مرا بخاطراضافه کردن شهرتي بر شهرتهاي کذايي خود، به خاک بسپارد!...
اما نه اي ثروتمندان محترم ! لطفا مرا با پول خود به خاک نسپاريد!... لاشه ي مرا با کارد آشپزخانه رنگ ورو رفته مان، که قلم تراش شبهاي نويسندگي من است ،در هم بدريد! و پاره هاي سرگردان لاشه مرا در پست ترين نقاط اين شهر،به سگها بسپاريد!...من ميخواهم از لاشه ي من چند سگ گرسنه سير شود..شما آدمکهاي کمتر از سگ،که هيچ انسان گرسنه ي از درگاهنان سير نشد!...
فکر ميکنم وصيت نامه من همين جا خاتمه پيدا ميکند... ولي نه من کلي حرف دارم ..مي خواهم در واپسين دم زندگي،اين زندگي که همش، شکست بود پشت شکست!جنون پشت جنون!مرگ پشت مرگ !اين زندگي شالوده ي بخون آلوده ي تن فرسوده بد فرجامم ، که درخت بي ريشه اي بود، فاقد بارو شکسته شاخ و پژ مرده برگ:در واپسين دم اين زندگي ميخواهم کمي حرف بزنم !...
با چه کسي براي چه کسي اين را نمي دانم ..آنچه مسلم است ،بايد به فرمان اين قلب پير و بيمارم ،به هر زبان که هست نظم يا نثر، بدو خوب، هر چه در دل دارم ،در آخرين لحظات ، آخرين پرده ي اين درام وحشت انگيز ،بسرو روي مفسده جوي آسمان بزنم !..
من امشب مهمان خانه خانه گم کرده ي آسمان و مهماندار مردگان بيصا حب زمينم !.. و علت گم کردن راه سرائي که من در آن براي هميشه مخمانم ، اينست که ميزبان محترم من ، نقشه ي راه بقول افسانه پردازان پشت هم انداز ، نقش بسته است برجبينم . و اين گناه من نيست که نميتوانم ، بدون داشتن آينه، پيشا ني خود را ببينم ..و به آينه هم نميتوانم نگاه کنم ،چون حاضر نيستم ، حتي براي يک لحظه ي فاني ، جفتي چون خودم ، ديوانه و ديوانه پرست ، براي خود بيافرينم !...
هم زمين مرا ميشناسد هم آسمان.. نه مريد اين بودم نه عبيد آن!سپيدي آنرا در سياهي اين ميجستم و سياهي اين را در سپيدي آن...ولي در آخرين لحظات زندگي من ،هيچ کدام از اينها مطرح نيست:تنها يک موضوع مورد نظر است...و من فرمان ميدهم که اي عقلا .. اضافه کنيد ..شماره ي ديوانگان من احساس ميکنم که وصيت نامه ي خود را در عين ديوانگي مينويسم و اين .. سعادت من است اگر عاقل بودم خجالت مي کشيدم حرف راست بزنم ولي ديوانه ام و بنابراين نسبت به هرچه مربوط به عقل است و دروغ یکباره دیوانه ام
من می میرم ... اما مرگ من مرگ زندگی من نیست ، مرگ من انتقامی است که زندگی من از جعل کننده نام خودش را می گیرد من می میرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد مرگ من عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد در تمام مدتی که زندگی کردم، قسم به سردی این تابوت سردم ، قسم به این روح آواره ایی که بر سر خود می کوبد، در سرگردانی این تن مرده بی کفنم ...
در سراسر زندگی، حتی یک لحظه نتوانستم به خودم بقبولانم که این موجود زنده ای که با پای من، به جای من، برای من راه می رود، منم! و من اینک با مرگ نابهنگام خود می خواهم گور سایه ای را که در سراسر زندگی دنبال من بوده است و مربوط به تن من نیست در سایه خاکی که مربوط به تن من است بکنم! زندگی من یک کاسه خون بود یک کاسه خون بی دریغ که زیر پای هوس نامردان شکست زنگی من پس مانده خاکستر آتش کاروان مرگ بود خاکستری که در بستر یک شب نومید بر سر ایده آل شوریده سرم نشست. زندگی من شب بود شب سحر نامیده، سحر دمیده سحر ناپذیر ورق بر باد رفته ای بود به طراوت شیرازه گسیخته یک زندگی فقیر زندگی من تازیانه سکوت بود بر ستون فقرات فریاد... فریاد... سکوت ناپذیر یک مشت احساسات عاصی زنجیر گسل پا به زنجیر...
زندگی من ، طپش قلب شرم بود. ولی:شکستند
نفس های نفس سوز زمانه،زمانه...
در این صحرای زجر بیکرانه .
بزور پول و ضرب تازیانه!..
طپش را ،در دل شعره شکستند.و بستند
ولی دیوان من، در خدمت کار
سر اشعار من ،رقصنده بر دار
زپشت میله ی زندان افکار
سبکخیز و سبکبال و سبکبار
برای ملتم :هنگامه میکرد
بزعم پاسداران شب و روز
بعمق سینه های خالی از نور
چو خورشید حقیقت ،لانه میکرد..
بهر جا لا نه ای از یاس میدید
بفرمان زمان ،ویرانه میکرد
سرشک تلخ شب را ،در تب روز
به لبخند ظفر ،دیوانه میکرد
کنون افتاده در این بستر سرد..
زعشق و ایده آل زندگی ،طرد
نفس پژمرده و گیج..
اسیر پوچ و در پوچی چنین هیچ
نمی دانم چه می خواند بگوشم
شب ظلم ،که در تا بوت یک مرگ
فشار آورده اینسال روی دوشم ..
و این کیست ؟..
خدایا کیست این بیوه زن مست؟
صبوحی باده ی صد ساله بردوش..
سیاه از بپا یک رنگ و یک دست..
که چون سوز...
چو سوز سردسازی زخمه بر زخم
پناه آورده بر شعر ترمن..
بسنگ قبردیوانه ام ،نشستند
و هر چه داشتم در زندگانی
زشوروایده و عشق و جوانی..
شبی ،افسرده از درد نهانی
زدنیای وجود من رمیدند
و ماتمزا و خونین پیکر ولال...
دو صد فریاد حسرتزا وخاموش
بهربال
بسوی گور ناکامی پریدند
ودور از من فرئ غلطیده در خاک
در این خاک حقیقت سوز نا پاک
ندیدند.. چسان زار..
چسان در گیر ددار یک شب تار..
گروهی کرکس بدمست خونخوار..
فسرده پیکر عمرم دریدند!..
چنین بود..
از آن روز ازل، روزم چنین بود..
عنان در چنگ عشق آسمانی..
زمان بر سنگ سرد بی زبانی..
زمین تار زمان تار..
نشاطم شیون باد خزانی..
حیاتم :پیری قبل از جوانی..
سیه زنجیر فقر تیره بر دست:
اسیر این محیط ظالم پست
از ان روز ازل ،روزم چنین بود..
چنین بود .. چنین هست..
و چون شعرم شده خاکستر سرد..
به سر میکوبد خاکستر من !
توئی مادر ! خداحافظ .. که مردم
نمیدانم در این دیدار آخر؟
حلالم میکنی ،شیری که خوردم!
و من که بنا بوددر وصیت نامه خود هر چه دلم خواست بکنم،در اینجا موقتا بشعر خاتمه میدهم .. و میروم سراغ نثر..من امشب برای نخستین بار گریه می کنم ..
طبیعت ،امشب برای نخستین بار گرانبها ترین چیزها را که درد من خود دارد بمن هدیه است..گرانبها تر از اشک درد من طبیعت هیچ نیست...تا گرانبها ترین چیزها را از انسان نگیرد، اشک به نخواهد داد..از من گرفت و به من داد.. جوانی من رفت جوانی من مرد..بچه بودم هنوز که جوانی من رفت ، هنوز بچه بودم که جوانی من مرد..من ای انسانهائیکه در این محیط حیوان پرست،هیچ کس انسان بودن شما را قبول ندارد... باور کنید من انسان بودم .. من در شکستگی قافیه ی اشعارم ، برای هر انسان زبان شکسته ای ، زبان بودم من در گرسنگی انگیزه های احساسات انگیز آخرینم ، برای هر انسان گرسنه ای نان بودم ..
و من مردم ... وقلب زمین زندگی من ، بخاطر زندگی ای که نداشتم چاک برداشت و آسمان آرزوهای بیکرانی که داشتم توشه ی کاروان امید های نومید شده ای ،که من در دهلین سرای تا ریکشان راه نداشتم از چاک آن زمین برداشت...من مرده ام و کفن من پرچم عزائیست که مرگ من پس از غالب شدن بر زندگی من بر گور خودش ، خودش نه ، بر گور سايه خودش که زندگی من بود بیفراشت
در سراسر زندگی کوتاهی که داشته ام به عنوان شاعر همه اشعار نسروده و عصاره ی فریاد همه ی تخیلات در بستر شعر عمیقتر از خیلی شعرا احساس میکردم : حسرت مرغکان پر بال ریخته ی لانه بر شاخسار مرگ آویخته ی در قفس مرگ مانده را من بودم که در عصر خودم میان همه ی بلبلان گل پرست!همراه با مشتی شاعر انسان دیگر ،بخاطر خاری خارها اشک میریختم و سر میدادم همه ی سرودهای نا خوانده را در سراسر زندگی ای که نداشتم .. نه غصه ی غمگساری داشتم که بخاطر من برای خدایان زبان نفهم زمینف ترجمه کند زبان مرا ! و نه چشمه امیدی که در امواج سر گردانش خاموش کنم آتش شعله ی امید شکن درد بی پا یان مرا..پای تلاشم را سردمداران مجمع مردگان ، با بسر خرافات شکسته بودند ،وجز دریای سرشک ،سرشک حسرت وناکامی ،از دست این محیط،که تمام جنده بازانش خود جنده اند همه دریاها را در تاریکی وجودم یخ بسته بودند ، همه جا تاریک همه چیز تاریک تاریکی بود و مرگ یخندان بود وسوز گرسنگی بود و تهمت نا روا وبدتر از همه نا چاری ... نا چاری...
در سراسر زندگی که نداشتم اینها بودند یاران وفادار من من که یک قطره عرق سرد بودم بر جبین چین در چروک در چین فقر و نداری..من که جمله ی نا تمامی بودم گمگشته در فصل ناتمامی از یک داستان لا یتناهی من که دیده ای گناهکار بودم بر کاسه ی چشم جمجمه ی تو سری خورده ی بیگناهی نمی دانستم چکار کنم .. نه در زمین مکانی داشتم نه در آسمان پناهی بهر جا رو میکردم بهر چه خو میگرفتم پستی بود مستی بود نفع پرستی بود خود فروشی بود و مردم فروشی بود خانه خرابی و خانه بدوشی بود درد بود خاک بود و سیاهی!و من باین وصف روزگار خود گذرانیدم و در وصف این روزگار باین روز وصف ناپذیر مرکب پاشکسته ای زندگی خود را به سر زمین پا به آسمان وسر به زمین مردگان راندم .. و برای نخستین بار در زندگی شلوغ و پر هیاهوی خود خودم با خودم در پوست خودم، تنها ماندم! و حال این موجودی را که اینطور خون بعروق یخ بسته و طپش دردل شکسته می بینید من نیستم ..اصولا بشر نیست .. باور کنید..
سر گذشت من سر گذشتی بود که اشتبا ها از سر من گذشته بود و سرنوشت من سرنوشتی بود که آنکسیکه جای کاغذ را بلد نیست و بر سر ما چیز مینویسد! اشتباها بر سر من نوشته بود..و من در سر نوشت خود سر گذشت خیلی از انسانها را دیدم .. واز سر گذشت خود درباره ی خیلی ازسر نوشتها خیلی چیزها شنیدم .. و از همه ی اینها و از همه ی آنها ..آه..فریاد ، باور کنید انسانها .. خیلی چیزها فهمیدم..
فهمیدم که در همه هر جا که زندگی مردم بر مدار پول میچرخد،باید خر بود و خر پرست باید فاحشه بود و پرچم جاکشی در دست باید تو سرس خورد و مرد.. وتو سری زده نشست باید نمک خورد و با کمال بی... نمکدان شکست،باید از راست نوشت و از چپ خواند از عقب نشست و از جلو راند!
و سرنوشتها و سر گذشتها سر نوشتها در قالب سر گذشتها و سر گذشتها درتا بوت سرنوشتها بمن یاد دادند که هر کس اینچنین نبود اگر چه خیال میکردکه هست واگر چه واقعا بود ولی پای در گل رسوائی از کار افتادوفرو ماند ومن از پا افتاده و ماندم .. من که از نخستین روز تولد در خود حدیث تلخی شیره ی زحمت را در شیرینی شیر پستان مادرم خواندم آخ مادر کاش من برای همیشه در شکم تو میماندم.. حداقل منفعت این کار این بود که حیوانات سیر فرو رفتگی شکم گرسنه یتو را نمیدیدند.. اما تو مادر تحمل هیکل سنگین مرا نداشتی مرا زادی ومن آمدم
افسوس که روز تولدم رفته از یادم من آمدم که بسوزم سوختم ! آمدم که بسازم ساختم آمدم که بگویم گفتم ولی چکار کنم که هر چه ساختم سوخت و هر چه سوختم بدل این لکائه های که فرمان زندگی من در دستشان است تاثیر نکرد..آه..تف بر تو ای اجتماع نامرد .. تف
همه چیز با پول بود ..و پول مرا رقصاند. ومن بی پول رقصیدم همه جا وحشت بود و وحشت مرا ترساند و من وحشت زده ترسیدم همه جا سرد بود و سرما مرا لرزاند و من سرما زده لرزیدم آنقدر ترسیدم تا ترس از من متنفر شد و آنقدر لرزیدم تا قلبم از جا تکان خورد و بزیر پایم افتاد.. و همه وقت رقصیدم ..قلبم به زیر پایم بودو قلبم له شد من زیر پای خودم جان دادم..و همراه من همه عشقهای من مردند ..و این اشکهای من بودند که عشقهای مرا که ستارگانی بودند نیمه خاموش و تمام فراموش و کور
ستارگانی از همه ی ستارگا ن آسمانی دور...در مجمر خاطرات گذشته بخاک سپردند .. وپس از آن در بدر پی عشق میگشتم..واین در بدری را حال با موزیک گوش کنید با موزیک عزا..
چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان
نفس گم کرده در پهنای سینه
سر خود میزند در پیچش مرگ
بموج افکن،پر و بال سفینه
بقدری کوفتم با دست حسرت
بدرب باغ عشف بی زمینه
که دستم بر جبین بخت بدبخت
بخاری تار شد در پود پینه
و قلبم در سکوت بی جوابی
بزاری سنگ شد در تنگ سینه
و من در بستر خاموش یک درد..
نحیف و زار و مدهوش
سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم
که...اه... مردم کاشانه بردوش...
برای لحظه ای خاموش ... خاموش
در این درد آخرین دشت سیه پوش
ز خاک استخوان مرده مفروش
امیدی خفته نومید از جوانی
جوانی مرده از دنیا فراموش
مپرسید که او کیست؟..
که او چیست؟
چرا هست؟ اگر نیست
اگر هست:چرا نیست؟!
که این تک قبر بی سر پوش گمنام
شررپروای تنورتنت اوهام..
که هر بام
و هرشام
برای ملتی کاین نظم منحوس
خورد خون دلش،جام از پی جام
نفس پژمرده و دلخسته، جان کند
کلبه ای،خاموش ،آرام
بشر نیست
بود افسرده آه یک سرود است
کلام نا تمام یک درود است
بچنگ نیست در افسانه ی زیست
شکست پشت بود ی در نبود است!..
و خانه بدوشان ، همه خاموش شدند..ولاشه ی مرا در قبرستانی که هیچکدام از قبرها سنگ نداشتند،خاک کردند..واین بر طبق وصیت من بود..وصیتی که کردم...وصیتی که میکنم :اگر بنا باشد مرا پس از مرگ من بخاک بسپارید،بگذارید مهمان جاودانی قبرستانی باشم که هیچ کدام ازقبرها سنگ ندارند!چون میدانم که پس از مرگ من بالاخره یکروز انسانی پیدا خواهد شد که چند قطره اشک بخاطر شاعری که در دویست و هشتاد سالگی،در عین دیوانگی،جان کند،چند قطره اشک بریزد.. اگربر قبر من سنگی وجود داشته باشد.این اشکها مستقیما بر خاک من فرو خواهد ریخت.ولی اگر نداشته باشد،ممکن است اشتبا ها بر سر قبر انسان گمنامی ریخته شوند،که هنگام مرگ و پس از مرگ خویش ،هیچ کس را برای گریه کردن نداشت..و من سرنا زندگی خود را فدای همین قبیل انسانها کردم، وبرای پیدا کردن سعادت گمشده ی آنها بود که:
گه چه سور لرزه،اندر سینه های عور
ناله گشتم،واله گشتم،در کران دور...
گه شدم گور سرشکی،بر دو چشم کور..
گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور..
پائیز1334- کارو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:49 توسط آرش طالبیان
نامه ی یک دختر زشت به پروردگار

پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بنده های تو به تو می نویسد که بدبختی به معنی مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد می کند ... به عظمت تردید ناپذیرت سوگند ! همین حالا که این نامه را بتو می نویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش حتی برای تو که پناهگاه تیره بختانی امکان پذیر نیست .
میدانی خدا ! سرنوشت دردناکی که نصیب زندگیه تنهای من شده صرفازاییده یک امر
تصادفی است .
مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست ؟
نه ! به خدا نیست ....
بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث
برده بود جوانی زیبا را خرید و نتیجه این معامله ی وحشتناک من بودم .بخت سیاه من
حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد .
هنگامی که در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم به چشم خود دیدم که
چهره ام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم .
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگیه همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان
ثروت مادرم را هم برد و همراه با ثروت مادرم ، پدرم را .
تا آن زمان علی رغم چهره زشتی که داشتم زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود که من
در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم .تنها هنگامی که فقر
سایه ی نامیون خود را بر چهره ی زشتم افکند برای نخستین بار احساس کردم که نا چه
اندازه محرومم .
در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودم . چه شاگرد اول بدبختی . شب و روز سر و
کارم با کتاب بود . همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم .
زهی تلاش بیهوده ....
دوران بلوغم بود . همه ی سلول های بدن درمانده ی من ، از من و احساس من ، من و
احساسات متقابل می خواستند .
دلم وحشیانه آرزو می کرد که به خاطر عشق یک جوان ، هرچه قدر هم وامانده ، بطپد
.
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ،در زیر دلم یک لرزش خفیف و
شکر آور ، وجودم را به رقص آورد .
می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم ، که هر یک از طپش های قلبم انعکاس ناله
ی شبانه ی عاشقی باشد . که کمال سعادتش تعقیب سایه ی عشق من بود .
دلم میخواست از ماورا نفرت اجتناب پذیری که زاییده ی چهره نفرت انگیز من بود ،
جوانی از جوانان روزگار دلم را میدید... و میدید که دلم تا حد دوست داشتنی است
...وتا چه حد میتواند دوست بدارد .
در اینجا ، در این دنیای ظاهر بین و ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست .
به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی
سراغ جوانیه مطرودم را گرفت ، نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست .
تنها
بستر تک افتاده ام می داند که شب ها به خاطر آرامش دلم ... چقدر دلم را گول زدم ...همه شب...همه شب به او – به دل
بیکسم قول میدادم که فردا ....مونسی برایش خواهم یافت ...
هر روز ...همه روز ....به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صد ها نگاه
ناشناس بود .
آه ! ای سرنوشت الم بار ...ای زندگی مطرود...
در جستجوی دلی آشنا...هروقت .... هر کجا رفتم ...هر کجا که بودم این زمزمه ی
خانمانسوز بگوشم رسید :
دختر خوبی است .... بینهایت خوب .... اما....افسوس که زیبا نیست ... هیچ زیبا
نیست .
تنها تو میدانی که شنیدن این چنین
زمزمه اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده
است .
و ای پروردگارا .... به عدالتت سوگند که شوخی نیست ... شعر نیست ... بلکه
تراژدی خلقت است ... تراژدی زندگی....
خداوندگارا.... اشتباه میکنم.... این طور نیست....؟
هجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید . بیشتر از آن نمی توانستم به
تحصیلاتم ادامه دهم . و نه میل داشتم این کار را بکنم
مادرم میل داشت این کار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زودتر
تعیین شود .
آینده ...!
چه آینده ای... ؟
کدام آینده .....!
مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک ، یک بینی پهن تو سری خورده ،با
دو دیده لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی و یک زندگی پوچ . چه آینده ای می توانست داشته باشد جز حسرت سینه
سوز ...عزلت شباب شکن ... اشک....اشک پنهانی.
نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوان هایم را آب کرد .
دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...اما مگر به خواستن دلم ...؟ قابل ترحم بودم
... علتش هم خیلی ساده بود ... نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بخرم
.... ونه .... آه ! خداوندا ...درباره ی زیبایی دیگر چه بگویم ...؟
با خاطری نگران ، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی
ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم . ..
چه شب ها که در دوزخ دانته ، هاج و واج ماندم و سوختم ...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سرگشته ، هم پیاله شدم ...
در اتاق ماتم زده ام چه ساعت ها که به خاطر قهرمان " اتاق شماره شش
" چه خوف گریستم . مدت ها دیکنز دوش به دوش داستایوسکی دل در
هم شکسته ام را با آتش آشیان سوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند و پهلوانان یاس
آفرین " کافکا " آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم خراب کردند ...
خداوندا ....!
دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف و پیدا کردن راه حلی
برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ....
تا اینکه ...
یکبار احساس استخوان شکنی سراپای
زندگیم را تکان داد ... یک وقت عملا دیدم که دارم پیر می شوم و هنوز جای
پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام ، پیدا نیست .
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر و نویسنده هست در من بوجود آمد . .. چون یکباره
به خاطرم آمد این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند ، هرگز صمیمانه
درباره ی تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند
....!
هرگز نخواندم که یکی از آنان عشق دختری زشت روی چون من شده باشند .و اگر هم
تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، چایه اش ترحم بوده... نه محبت !
ترحم.... آه ترحم.
آری
خداوندا قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد .
برای اینکه اصلا نیستم . نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من
چیستم ؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت بر تو آشکار نبود ؟!
مرا
چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی .... ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت
زیبایی ؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز
زشتی – این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ؟
پروردگارا .... من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت از من خارج است .
من همین امشب به آستان تو برمیگردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی .... این
سینه خشک به درد من نمیخورد ...
من
پستان لازم دارم ...! یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه ی
جوانان هوسران این دوران باشد . .. جوانانی که عظمت عشق را – به رغم صفای دل - در برجستگی پستان ها جستجو میکنند ....
من موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر
یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ....
این فکر عمیق به درد من نمیخورد... !
به چه دردم می خورد... ؟
من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره به خاطر هوسی موهم . دل به هر هکس و
ناکس ببازم !
پروردگارا ....!
من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ....
و این گناه من نیست ...
مرا به خاطر گناهی که نکردم ببخش ...
کارو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:22 توسط آرش طالبیان
مرگ نصیحت ها

به هرکس-هر جا ، کوله پشتی گرسنه اش را ارائه داد ، نصیحت بارش کردند ! کمال کوشش را کرد که به جای نان به بروده هایش –بروده های گرسنه اش ، نصیحت بقبولاند ! هم روده ها خندیدند ... هم نصیحت ها.... با کوله پشتی پر از نصیحت و مشتی روده خالی ، به راه افتاد . تصادفا ، به گورستانی رسید که در پهنه ی ماتم بارش ، مرده ای را با قهقه خاک میکردند ! وحشت کرد ... اولین بار بود می دید که مرده ای را با خنده بخاک میسپارند ! پیرمردی رهگذر ، راحتش کرد ، گفت : جوون ! بیخیالش ... اون که تو تابوته ، دیوونه س ! اینا هم که خاکش می کنند ، ساکنین دارلمجانینن ! وحشت نخستین جای خود را به وحشت شکننده تری داد . ترسید جنون دیوانگان بر عقلش مستولی شود ... ناگهان ، بیادش آمد که یک کوله پشتی پر از نصیحت بارش است ! خندید... فکر کرده بود که برای جلوگیری از تسلط جنون ، از نصیحت ها کمک خواهد گرفت . هنگامیکه کوله پشتی را باز کرد ، از نصیحت اثری ندید ... و قلبش – چون قطره اشکی دیده گم کرد ه ، به تک سینه اش فرو غلطید... بیچاره نصیحت ها ! بینوا نصیحت ها ! همه از گرسنگی مرده بودند...
کارو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:22 توسط آرش طالبیان
شکست آفتاب

کوچه ی بدبختی بود... کوچه ، نه ! بن بست بدبختی بود که به خاطر پوشاندن وضع فلاکتبارش سقف فلاکت بارتری به رویش کشیده بودند ! و مشتی خانواده ی گمنام در این بن بست زندگی می کردند . تنها زینت این بن بست یک چچراغ برق تصادفی بود که پاره از شب ها بن بست را اشتباها روشنی می بخشید یک شب جلوی دیدگان بچه های بن بست ولگردی بیگانه چراغ برق تصادفی را با تیر کمان شکست ... و بچه های بن بست زار زار گریستند... و کوچکترین آنها دوید به طرف خانه نشان که مادر ... آخ مادر ..آفتاب ما را شکستند...
کارو
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:42 توسط آرش طالبیان
خسته نباشین شاد و پیروز باشین تو این بل وشو
خب چند ماهی وبلاگ رو تعطیل و بلا استفاده کردم نظرات زیادی واسم اومد . یه عده موافق تعطیل شدن و یه عده مخالف
جالبه عده ای که مخالف بودن در زمانی که وبلاگ زنده بود همیشه منو با فحش شرمنده میکردند و بعد از تعطیل شدن وبلاگ هم این کارو ادامه دادن. این به من نشون داد که این مطالب وبلاگ نبود که باعٍث میشد اونا ناراحت بشن بلکه این آدما ذاتشون و فرهنگشون اینجوریه. جالب اینه که خودشونو آدمای با خدایی میدونستن.
خب کارو یه باره دیگه میخواد زنده بشه
امیدوارم ایدفعه آبروی کارو حفظ بشه.
البته ایدفعه فقط فقط کارو نیس بلکه میخوام مطالبی در مورد دین و خدا هم اضافه کنم .
خب فعلا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:48 توسط آرش طالبیان
قسمی جز اون دو چشم نا مسلمون که نداریم .... ما رو باش
به هواداریه تو شیشه ی میخونه رو با سنگ شکستیم ... نا رفیق
سنگ و شیشه اگه دشمن ! منو تو که موندگاریم ! ما رو باش
چشم خشکیده داره به ناودونه کوچه حسادت میکنه
ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم ... ما رو باش
غزل کوچه ی ما قلندرای پیر رو عاشق که اینه...
فکر تازه عاشقه پیاده باش ! ما که سواریم ...
ما رو باش ..... اینا رو باش
-----
بچه ها ممنون از نظرهاتون و البته فحشاتون! نظر لطفتونه، من فحش ها رو پاک نمیکنم تا همیشه نگاشون کنم و درس بگیرم.
به هر حال ممنون از همین چند تا نظر، این به من ثابت میکنه که زیادم کسی کارو رو دوست نداشته و من کار بدی نکردم.
مرسی
بای
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:34 توسط آرش طالبیان
متاسفم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این وبلاگ یه روزایی جامع ترین وبلاگ در مورد کارو بود ! ببخشین که تمومش کردم !
دوستون دارم
یا حق!
آرش طالیبان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 5:2 توسط آرش طالبیان





